|
ناگفته ها
سکوتم را مکن باور....من ان ارامش سنگین قبل از قهر طوفانم
| ||
|
آخرين مطالب
لینک های مفید |
نه اخه این چه دردیه ما جنس مونث ها داریم؟؟ نه اخه چرا مردا اینهمه راحتن ؟؟؟خالی گلی چه وقت اومدن بود اخه درست وسط امتحانای خرداد؟؟؟نمیگی یارو وسط امتحان گریش میگیره از درد و عذاب؟؟ خدایا این چه دردی بود اخه....ما بهشتو نخوایم کیو ببینیم؟؟
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:8 ] [ هیوا ]
اگر باااار گرااااااااااان بودیم بدرووود .....اگر نامهربااااان ووودیم بدرووود [نیشخند] سلاااام بر دوستای گل.....البته دوست گل چون تنها خوانندم مانلیه.....من دارم میرم بای بای [نیشخند] حالا بگو کجا ....جریان از این قراره که شارژنت ما تموم میشه بگو خو؟بعد هم که خرداد نزدیکه و فصل تقلب و امتحان و اظطراب و ......و بالاخره کارنامه[گریه] بنا به همین دلایل فک نکنم پری راضی بشه که بخواد تمدید کنه نت رو پس فک کنم دیدار دوباره میمونه به 25 خرداد ایشالا[افسوس] اگه خدا بخواد و مث ترم اول بالای 19.95 بیارم.........دعا کنین برام جماعت خرداد شروع نشده من مضطربم!!!!!زیادی حرفیدم فعلا بدرووود تا 1 ماه بعد [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 8:48 ] [ هیوا ]
اصلن من خرااااب من بیحوصله.....نمیدونم چم شده این روزا نه حوصله نت دارم نه وبلاگ گردی نه درس نه هیچی نمیدونم چرا اینطوری شدم احتیاج به انرژی مثبت دارم.. [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 12:42 ] [ هیوا ]
دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد کارون زچشمه خشکید البرزلب فروبست حتا دل دماوند آتش فشان ندارد دیو سیاه دربند آسان رهید وبگریخت رستم در این هیاهو گرز گران ندارد روز وداع خورشید زاینده رودخشکید زیرا دل سپاهان نقش جهان ندار د بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد دریای مازنی ها بر کام دیگران شد نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد دارا کجای کاری دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد آییم به داد خواهی فریادمان بلند است اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد سرخ وسپید وسبزست این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد .. [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:39 ] [ هیوا ]
سلام!!!امروزرفتم وبلاگ رژیمی مانلی...وسوسه شدم....من قدم 170 وزنم 60 تصمیم راسخ گرفتیم که وزن کم کنیم !!!حالا باید چیکار کنم؟؟؟خب کم بخورم هله هوله نخورم چرب نخورم شیرین نخورم ....خو چیزی نموند که بخورم [ناراحت] خو از فردا صبح باید یه برنامه ریزی کنم که چیا بخورمو نخورم [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:51 ] [ هیوا ]
عجب!!!!فرزند سالاری اینه ها....نه فرزند سالاری در واقع فرزند کوچک سالاری!!!براش شیر اوردم میگه خنکه گرم کن!!گرم میکنم میگه داغه سرد کن سرد میکنم میگه قند بیار قند میارم میگه قنداش درشتن قند کوچیک دونه میارم میگه فقط 3 تا؟؟؟؟؟؟؟؟خداااااامن چیکار کنم از دست این بچه؟به کدوم سازش برقصم؟
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:26 ] [ هیوا ]
دارم فک میکنم خرداد رسید......وای چه زود انگار همین دیروز نبود اومدیم مدرسه بعد همه منو میشناختن [نیشخند] تو کفف اینماااااا یعنی چرا اینهمه ادم منو میشناسن...انگار نه انگار سال اولیم با پیش دانشگاهیا شوخی میکنم!!![نیشخند]این رابطه اجتماعی قوی رو مدیون پدری ام اخه مامان من که ارتشیه من دوران طفولیت رو تو مغازه پدری گذروندمو همش تو اجتماع بودم از اون ور هم مامان که یفت میشد گاهی وقتا باهاش میرفتم بیمارستان!! بگذریم میگماااااا از یه ماه جلوتر دارم فک میکنم تابستون چیکار کنم تواین شهر فسقلی....خب احتمالا باید دور کلاس موزیک رو خط بزنم کلاس زبان که 8 ساله میرم ...بعد اهان فهمیدم میرم کلاس شعر .این چشمه شعر خشکیده مون دوباره قلی بزنه!!!![نیشخند] بعععععععععد اهان میرم بسکتبال اقا بسکتبال !!!!میرم یه 10 سانتی قدم بلند شه بشم 180[نیشخند] اهان راستی یه چیزی تو رادیو جوا یه برنامه ای هست به اسم شباشب!!!چهار شنبه شبا از 12 تا 2 خیلی باحاله توصیه میکنم حتما گوش بدین....البته اگه این وبلاگ مارو کسی جز مانیا بخونه[ناراحت] اها راستی ممنون میشم بگین چیکار کنم بازدید م بره بالا [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 18:35 ] [ هیوا ]
حالا که وبلاگو زدم...از همین الان روز نوشتامو مینویسم..... خب امروز صبح ساعت 6:50 از خواب ناز بیدار شدیم .بعد کلی ناز کردن به زووور از جام بیدار شدم ...رفتیم مدرسه جاتون خالی امتحان هماهنگ منطقه ریاضی داشتیم...زنگ دوم سر امتحان دوستم حالش بد شد....اخه این همکلاسی یا همون دوست ما نمیدونم چرا بدنش میلرزه ...دیدین تاحالا گوشه چشم ادم میپره"؟؟اینم اونطوری میشه منتها بدنش!!!...بچاره یه مدت بهتر شد اونقدر خوشحااال بووود که نگو....اما بیچاره باز حالش بد شد....اونو ک میبینم خدارو شکر میکنم که مامان بابام با سوادن و یه دکتر حسابی میبرنمون وقتی مریضیم !!! خلاصه!!!!اهان من یه دوستی دارم بهتره اسم نبرم....این رفیق ما یه اخلاق مزخرفی داره که فک میکنه از همه سر تره !!!ما یه گروه سه نفره ایم که خیلی صمیمی بودیم!! دیگه نیستیم!!! این رفیق ما داشت پز بی افشو به یکی از بچه ها میداد که نمیدونم پورشه داره و مهندسی مکانیک میخونه و فوتبالیسته و این حرفااا.....منم دیگه اعصابم خراب شده بود از بس از خودش تعریف کرد اههههههه بدم میاد مردم هی میگن من فلان چیزو دارم و هی تعریف میکنن از خودشون ....حالا این طرف مخاطب ما وقتی حرفای رفیقمو شنید یه تیکه ای انداخت و ما هم غریزا خندیدیم!!! این رفیق ما برگشت یه چیزی گفت تو گوشم....که من همینجوری موندم....اشتباه خودمو به رخم کشید...تیکه انداخت در حد المپیک....منم که اعصابم خراب بود از رفتار مزخرفش....اخه فقط این یه بار نیست که ....هرروز باید اخلاقشو تحمل کنم....خلاصه گفتم بیاین حیاط کارتون دالم ....زنگ که خورد رفتیم حیاطو علنا اعلام فرمودیم ک خسته شدیم از این رابطه و داریم از گروه جدا میشیم!!!ایشونم گفتن eeeeeee؟؟؟؟؟؟lمنم گفتم بله و خدافظ!!!یعنی قشنگ تموم شد 3سال رابطه ....سر همین جریان دپرسم!!!حالا اگه ایشون ناراحت میشد یه چیزی برگشته به رفیق سوممون گفته خدارو شکر که رفت!!!یعنی ادم دو تا دوست مث ایشون داشته باشه دیگه به دشمن نیازی نیس....واللو بخدا*بقول مانیا*...خلاص ماهم گفتیم به درک....اما جدا از خودمناراحتم ک تو انتخاب رفیق دقت نکردم!!! بعدش که اومدیم خونه و خوشبختانه زود اومدیم چون معلما برنامه داشتن میرفتن اردو مارو زووود ول کردن !!!12:30 اومدم و زنگ زدم بابایی میگم عینکم اومده؟؟؟اخه سفارش داده بودیم اونام گفتن خودمون میفرستیم منظور از اونا عینک فروشه هست!!!میگه نه نیومده شیشه رو اشتباهی انداختن !!!یعنی من خرراااااب اخه مرد حسابی کلی سفارش کردیم خوب درست کن دقت کن بعد شیشه رو اشتباهی انداخته؟؟؟؟؟؟وای اخه چرا تو این مملکت عزیز ما هیچکی کارشو درست انجام نمیده؟نمیگن من کوور موندم هیچ جا رو نمیبینم؟؟؟هیچی دیگه ....از اونجایی که اشپز تشریف دارم بابایی سپرد که برنجو بار بذارم ماهیا رو سرخ کنم که بچه میاد الان!!1بچه ام خواهرمه که 5 سالشه!!!بلییی....با نهایت دقت غذارو گذاشتمو خونواده اومدن میل فرمودنو هیچی ....الانم همه رفتن پی کارشون منم نشستم ور دل پی سی دارم اپ میکنم!!!بدروووود [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:35 ] [ هیوا ]
مغازه داری روی شیشه مغازه اش اطلاعیه ای به این مضمون نصب كرده بود؛ "توله های فروشی".نصب این اطلاعیه ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوصمشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی رسید وقتی پسركی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسید : "قیمت تولهها چنده؟" مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بری قیمتشون از ٣٠ تا ٥٠ دلاره". پسرک دست در جیبش كرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧ دارم، میتوانم یه نگاهی به توله ها بیندازم؟ صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد، با صدای سوت، یك سگ ماده با پنج توله فسقلیاش كه بیشتر شبیه توپهای پشمی كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یكی از توله ها به طور محسوسی می لنگید و از بقیه توله ها عقب میافتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسید: " اون تولههه چشه؟" صاحب مغازه توضیح داد كه دامپزشك بعد از معاینه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر كوچولو هیجان زده گفت: " من همون توله رو می خرم". صاحب مغازه پاسخ داد: "نه، بهتره كه اونو انتخاب نكنی. تازه اگر واقعاً اونو می خوای، حاضرم كه همین جوری بدمش به تو". پسر كوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی كه با تكان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاكید میكرد گفت: " من نمی خوام كه شما اونو همین جوری به من بدید. اون تولههه به همان اندازه توله های دیگه ارزش داره و من كل قیمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، ٢ دلار و ٣٧ سنت شو همین الان نقدی میدم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت، تا این كه كل قیمتشو پرداخت كنم". مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهتره این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به دویدن و پریدن و بازی كردن با شما نخواهد بود". پسرك با شنیدن این حرف خم شد، با دو دستش لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشید. پای چپش را كه بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه ای فلزی محكمنگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی كه به او مینگریست، به نرمی گفت: " می بینید، من خودم هم نمیتوانم خوب بدوم، این توله هم به كسی نیاز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه. [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:13 ] [ هیوا ]
نمیدونم از کجا شروع کنم..... خب اول کاری یه بیو گرافی میدم!!! زهرا ام .متولدسال75 !!با این اوصاف 15 سالمه....تو یه خونواده متوسط زندگی میکنم....میگم متوسط چون نه خیلی نیازمندیم و نه خیلی پولدار....سال اول دبیرستانمو در شرف انتخاب رشته که بد جووور اعصابمو بهم زده!! شاگرد بدی نیستم...اطرافیان میگن شاگرد زرنگیم و خب.....راجع به اخلاقم نمیدونم چی بگم ....گاهی خوش اخلاق گاهی عصبانی گاهی غمگین بیشتر شبیه یه دریام که قابل پیش بینی نیست!!! تقریبا شاید یه نیمچه شاعرم....حالا گفتم بعدا که خدای نکرده شعرامو گذاشتم نگین مال خودت نیست!!!!ایده این وبلاگو از وبلاگ مانیا جوونم گرفتم ...یه جایی باشه که دغدغه های روزانه رو بنویسم فردا بزرگ شدم به حال این روزام بخندم ...ممنون از مانلی عزیزم گرچه زیاد منو نمیشناسه ولی تو این 1 ماهی که باش اشنا شدم خیلی ازش خوشم اومده ..... دوساله که نت میام...و کم تجربم نسبت به بقیه...پس ممنون میشم که اگه پیشنهاد انتقاد سازنده داشتین بهم بگین در پایان....دوست دارم این وبلاگو تا جایی که میشه بنویسم...منظور مثلا تا 10 سال دیگه البته اگه عمری باقی باشه....همه اینا منوط به اینه که انرژی که میذارم بهم برگرده....اینو میگم منظورم اینکه ممنون میشم برام نظر بذارین تا درودی دیگر بدروود!!!!!! بعدا نوشت:راستی من هر مطلبی که تو این وب میذارم شاید عقاید خودم باشه و با دیگران متفاوت پس قصد توهین ندارم...خواهشا بعضی دوستانم نظر توهین امیز ندن .... [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:4 ] [ هیوا ]
|
درباره وبلاگ انسان های بزرگ دو دل دارند : دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است ...
آرشيو مطالب
لینک های مفید |
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||
